تبليغاتX
ღミ★ミღ دل نوشته های یه عاشقღミ★ミღ


ღミ★ミღ دل نوشته های یه عاشقღミ★ミღ

خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه
 خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام
 
 خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت
 خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت
 
خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم
خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم
 
 خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوی و مقام
خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام
 
 خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده
 
 خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره
 
 خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده
 خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده
 
خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره
 خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره
 
خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه
 خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه
 
 خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم
 خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق همیم
 


نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 7:40 توسط شقایق| |

                                     در واپسین لحظات و در گرگ و میش تنهایی ام
صدای دلنواز یادت در قصر بی کسی ام می پیچد.
                                                        باز شب می شود و...
                                                                             من در سیاهی می هراسم...
                     و باز دل خسته ازفراق عشق می گریم
                                                   بر تمام غم های زندگی ام اشک میریزم.
وقتی میخواهم چهره ی تو را به یاد آورم
                                               چشمانم را می بندم
در سفید رنگ آرامش بخش،
                                                             چشمان تو را میبینم و صدای تو را مرور میکنم.
با اینکه از برخی سکوت ها دلزده ام ،
                                                 اما باز هم ناامید نمیشوم و...
می دانم که در روزگار تنهایی ،
                                        تو و بذر صداقتی که در وجود توست
                                                                             آشنایی همیشه لحظه هایم خواهد بود.

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 19:22 توسط شقایق| |

چرا نمیشه یه شب ، دست تو رو بگیرم

اینجا نیستی کنارم ، بیام پیشت بشینم

چرا نمیشه هر بار، بگم برات می میرم

فقط می گم ببخشید ، دوست دارم عزیزم

چرا نمیشه نزدیک ، خیال دوردورامون

مگه نمی گن خدا ، می شنوه هر ندامون؟

نمی دونم خدا خواست ، یا کار ِاین زمونه

تو ا ونجا تنها باشی ، منم اینجا دیوونه

نمی دونم کی دیشب ، پشت سرم دعا خوند

الهی یارت نیاد ، چشام به جاده وا موند!

نمی دونم کجای ، قصه ء ما غصه داشت

به هرکی ازتوگفتم توی چشاش گریه داشت

راستی واست نگفتم ، نامه ء تو پیشمه

اون رمزایی که گفتی ، هنوز توی گوشمه

راستی سروده بودی ،شعرایی ازجنس یاس

همه رو خوندم ولی ، کم آوردم تواحساس

راستی شبا تو خوابی ، من واسه تو بیدارم

همش می گم خدایا ، چی جای اون بذارم

این روزا آسمونم ، با عا شقا لج شده

مثه راه ِمن و تو ، نرسیده ، کج شده

این روزا که تو راهن هزارتا وعده دادی

هر روزگذشت وگفتی : دوست دارم زیادی

این روزا هر دوی ما ، مثه دو ماهی گیریم

یکی وصل ِبه دریا ، یکی تو تنگ اسیریم

می خوام فرار کنم تا ، وصل ِبه دریا بشم

آخه می گن نمی شه ، تو رو بیارن پیشم

می خوا م که جا نمونم ، ازعاشقای زمون

قربون ِچشمای ِتو ، زل نزن به دیگرون!

می خوام واسه سلام ِ، اول ِدیدارمون

هدیه کنم دلی که ، باز می زنه بی امون

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 10:49 توسط شقایق| |

برقرار باشی و سبز
گل من تازه بمون
نفسم پیشکش تو
جای من زنده بمون
باغ دل بی تو خزون
موندنی باش مهربون
تو که از خود منی
منو از خودت بدون
غزل و قافیه بی تو
همه رنگ انتظاره
این همه شعر و ترانه
همه بی عطر و بهاره
موندنی باشی همیشه
لب پاییزو نبوسی
نشه پرپر شی عزیزم
مهربون گلم نپوسی

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 14:54 توسط شقایق| |

 

 

کودکی که آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید:

 

" می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ

 

 کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟"

 

خداوند پاسخ داد:" از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر

 

گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد"

 

کودک دوباره پرسید:" اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز

 

خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند."

 

خداوند لبخند زد:" فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند

 

خواهد زد. تو او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود."

 

کودک ادامه داد:" من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را

 

نمی دانم؟"

 

خداوند او را نوازش کرد و گفت:" فرشته تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی

 

را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو

 

یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی."

 

کودک سرش را برگرداند و پرسید: "شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی

 

می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟"

 

" فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود."

 

کودک با ناراحتی گفت: "وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟"

 

اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت: "فرشته ات دستهایت را در کنار هم

 

قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی."

 

کودک با نگرانی ادامه داد:" اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را

 

ببینم، ناراحت خواهم بود."

 

خداوند لبخند زد و گفت: "فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به

 

تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود."

 

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.

 

کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.

 

او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:" خدایا! اگر من باید همین حالا بروم،

 

لطفا نام فرشته ام را به من بگویید."

 

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:

 

نام فرشته ات اهمیتی ندارد. او را می توانی " مادر " صدا کنی !

 

 

 

سلام بر همه ! حال خوبی ندارم.

یه کوچولویی داشتیم ما به اسم آنیل.دیروز رفت.رفت پیش همون خدایی که قبلا بود ....

نه بچه ی خودم بود نه بچه ی خواهرم بود و نه بچه ی یکی از فامیلامون.بچه ی یکی ز دوستای خواهرم بود.که واقعا اونارو هم مثه یه خواهر بزرگتر دوسشون داشتم.بچشم مثه بچه ی خواهرم میدونستم.خیلی ناراحت شدم از رفتنش.۲سالش بود.الهی من فداش شم.معصوم رفت .پاک رفت . ......

نمیدونم چی بگم.

بای

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 17:22 توسط شقایق| |


Design By : Night Skin